این منم . خود خودم.

پاييز

پاییز آمدست کــــه خود را ببارمت

پاییز لفظ دیگر"من دوست دارمت"

برباد می دهــم همـه ی بــود خویش را

یعنی تورا به دست خودت می سپارمت

باران بشو،ببار بــه کاغذ،سخن بگــو

وقتی که در میان خودم می فشارمت

پایان تو رسیده گل کاغذی من

حتی اگرخاک شوم تا بکارمت

اصرار می کنی کـه مرا زود تر بگو

گاهی چنان سریع که جا می گذارمت

پاییز من ،عزیـــز غــم انگیز برگریـــز

یک روز می رسم و تو را می بهارمت

(سيد مهدي موسوي)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1392ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط یک آدم عادی  | 

این روزهــا  کـــــه آینه هم  فکــر ظاهر است

هرکس که گفته است خدا نیست کافراست

با  دیدن  قیافه  این  مردمان ِ خوب

باید قبول کرد که گندم مقصّر است

آن سایه ای که پشت سرت راه می رود

گرگی مخوف در کت و شلوار عابر است

کمتر  در  این  زمانه  بـــه  دل  اعتماد  کن

وقتی گرسنه مانده به هر کار حاضر است

شاعر فقط برای خودش حرف می زند

در گوشه اتاق فقط عکس پنجره ست

آن جاده و غروب قشنگی که داشتیم

حالا نمــاد فاصله در ذهن شاعر است

در ایــن دیار ، آمدن نــو بهـار ِ پوچ

تنها دلیل رفتن مرغ مهاجر است

دارد قطار فاجعـــه نزدیک مــی شود

بمبی هنوز در چمدان مسافر است

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 سیدمهدی موسوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط یک آدم عادی  | 

بـعضـی آدم هـا را نـمیشـود داشـت !

فقـط مـیشـود یـک جـور خـاصـی دوستـشـان داشـت !

بـعضـی آدم هـا اصـلا بـرای ایـن نـیستـنـد ،

کـه بـرای تـو بـاشنـد یـا تـو بـرای آن هـا !

اصـلا بـه آخـرش فکـر نـمـی کنـی ...

آنهـا بـرای ایـننـد کـه دوستـشـان بـداری ،

آن هـم نـه دوسـت داشتـن مـعمـولـی نـه حتـی عـشـق !

یـک جـور خـاصـی دوسـت داشتـن کـه اصـلا هـم کـم نـیسـت ..!

ایـن آدم هـا حتـی وقتـی کـه دیگـر نـیستنـد هـم ،

در کنـج دلـت تـا ابـد یـه جـور خـاص دوسـت داشتـه خـواهنـد شـد ...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1392ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط یک آدم عادی  | 

باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد!


باید یکبار به خاطر همه چیز گریه کرد.آن قدر که اشک ها خشک شوند،

باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد.

به چیز دیگری فکر کرد...

باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد!


(برگرفته از کتاب : من او را دوست داشتم اثر
آنا گاوالدا)


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط یک آدم عادی  | 

باید یکبار به خاطر همه چیز گریه کرد.آن قدر که اشک ها خشک شوند،

باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد.

به چیز دیگری فکر کرد.

باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد!


(من او را دوست داشتم - آنا گاوالدا)
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط یک آدم عادی  | 

آرزو کن آن اتفاق قشنگ بیفتد

رؤیا ببارد

دختران برقصند

قند باشد

بوسه باشد

خدا بخندد به خاطر ما

ما که کاری نکرده ایم


{سید علی صالحی }

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1391ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط یک آدم عادی  | 

تصمیم داشتم که   تو را یک غزل کنم
 وقتش رسیده است به قولم عمل کنم!  

این یک معادله ست که مجهولهاش را
باید به انزوا بکشانم و حل کنم 

 کندویمان عصاره ی نیش و کنایه هاست
 زنبور می شوم که لبت را عسل کنم  

راحت کنار می کشم از این بهانه ها
تا شانه های خالی خود را بغل کنم

بوسیدنت خلاف قوانین کشور است
بايد عمل به شيوه ي بین الملل کنم

من روی خط زلزله ات ایستاده ام
 قصدم نبود فاصله ای را گسل کنم 

 باید به فکرهای سیاهم جهت دهم
اصلا درست نیست تو را مبتذل کنم!
 سیما-نوذری

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط یک آدم عادی  | 

سلام بر سال نو

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط یک آدم عادی  | 

و اما میان ترم

بالاخره پس از طی شدن نیمی از ترم نوبت به امتحان میان ترم رسید (روز خنده ما). این که گفتم "خنده ما" کنایه بود به خنده های بیخود برخی دانشجوها قبل از میان ترم.

خوشبختانه طبق پیش بینی های قبلی دانشجوهای خوب نمرات خوبی گرفتن اما تعداد این دانشجوهای خوب انگشت شماره.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط یک آدم عادی  | 

از اینجا به بعد میخواهم از دانشگاه بنویسم.

مدتی هست که به عنوان مدرس در یکی از همین دانشگاه های معمولی مشغول به تدریسم. در همین مدت کم فهمیدم که چقدر چیز هست برای یاد گرفتن و یاد دادن.

دانشجوهای کلاسم تقریبا هم سن و سال خودم هستند و فکر میکنم همین باعث شود که بهتر درکشان کنم. البته دنیای دانشجوهای الان و خواسته هایشان با زمان من و همشاگردی هایم زمین تا آسمان فرق دارد.

فعلا دارم تجربه کسب میکنم.تجربه...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط یک آدم عادی  | 

مطالب قدیمی‌تر